آرش کمانگیرمن
خاطرات آرش
ما تقریبا ده روزی میشه که با بابات اومدیم ونزویلا ....فقط به خاطر تو اومدم...دوس داشتی باهاش باشی....الانم خیلی راضی هستی از اینکه هر شب بابات میاد بیشت و باهم کشتی میگیرین...اینجا ااز مهدت خبری نیست..از کلاس لگو و موسیقی و اسکیت و ....جاهایی که با دوستات میرفتیم خبری نیست ...یعنی هست اما همش به زبان اسبانیاییه که ما هم بلد نیستیم...
عوضش با هم تا دلت میخواد میریم استخر...من و تو با هم...چیزی که اونجا نداشتیم....رفتیم سینما و کارتن LORAX رو با هم دیدیم...رفتیم باتیناژ......همش هم توی اینترنت هستیم و بدون فیلتر شکن میریم فی س بوک .....الان هنوز توی هتلیم...خونه نگرفتیم...بابات اصرار داره که بمونیم ولی تو از اول تیر بیش دبستانیت شروع میشه....باید برگردیم....دل هر دوتاییمون برای مامانی و بابایی تنگ شده...هر روز با وایبر باهاشون حرف میزنیم....
اینجا توی هتل باغ وحش کوچیکی هست ولی برنده هاش ول هستن...چند روز بیش یه طاووس اومد روی ایوون نشست...کلی هم بد صدا بود و غر میزد ..باهاش عکس گرفتیم....بارونهای خیلی شدیدی هم میاد...بطوریکه تا نصف ماشین اب میاد بالا اما از ۲۰ دیقه بعدش زمینا خشکه و از سیل خبری نیست.دیروز همینجوری بود...
با بسر عموت امیررضا هم بازی میکنین....در کل به تو از همه بیشتر خوش میگذره....قربونت برم...
امروز خاله سحر و نیلا اومدن بیشمون و کلی حال کردی...
دیشب تو حموم برای هم کلی اواز خوندیم...من میخوندم: قربون چشات برم من..قربون لبت برم من ...قربون لبات برم من...قربون....
تو هم به انگلیسی خوندی....
تنکیو مام فور یور هاگز .....ایتس نایس تو می...
تنکیو مام فور یور کیسز ....ایتس مینز ا لات تو می....
هر کاری کردم نشد انگلیسی تایب کنم...
چند.قتیه شبا بیشت میخوابم....بایین تختت...دوست داری و منم چیزی نمیگم ....از وقتی ۳ ماهه بودی تنها میخوابیدی ...چی شده نمیدونم....
ولی یه چیزی رو خوب میدونم اونم عشق عمیقم نسبت به توه.....
بوووووووسسسسسس.....
دیروز هم موقغ کارتون دیدن ازم برسیدی ...مامان ...یه سوال ؟ تام خونه به این بزرگی میخواد چه کار؟خیلی بزرگه نه؟
عاشقتم.....
امیدوارم وقتی بزرگ شدی و اینا رو بخونی بفهمی که چقدر عزیزی و دنیای منو قشنگ کردی..منو اصلا اذیت نکردی....خدایا هزار بار به خاطر آرش ازت ممنونم.
امروز هم جمعه بود...اب میوه طبیعی گرفتیم و مامانی و یاسی جون بردن براش..خودشو نمیتونیم ببینیم فقط از توی مونیتور...منم زنگ زدم باهاش حرف زدم...بعد حسین بسرعمه ات زنگ زد و تو رو برد سرزمین عجایب...خیلی بهت خوش گذشته بود...دستش درد نکنه..حالا که بابات ونزویلاست و منم در گیر بابایی هستم خیلی بهمون کمک کرد....بعدش اومدیم خونه و حموم کردی و ناخونات رو کوتاه کردم و برات قصه خوندم و به موقع خوابیدی.
خیلی خوبی و مهربونی و ما هم دوستت داریم....
الانم از کلاس موسیقی اومدی و داری با یاسی جون و گیتی جون گردوی تازه میشکنی و نوش جان میکنین....بوس...
با هم کلی قلقلک بازی کردیم....کارتون دیدیم....سریال گری اناتومی رو باهم دیدیم...بعد برات ماکارونی درست کردم..بابات هنوز خواب بود.....بیدار شد و باهم خوردیم.....عصر هم من خونه رو تمیز کردم و تو تام وجری دیدی....اتفاق خاصی نیوفتاد به جز عمق عشق من به تو.....
| Design By : Pars Skin |

