تبليغاتX
آرش کمانگیرمن

آرش کمانگیرمن

خاطرات آرش

خیلی وقته که برات ننوشتم ...از بهمن!!!! ۲۸ اسفند بابات اومد و خونه رو دسته گل تحویل گرفت..بعد ۹ فروردین رفتیم با خاله سحر و خاله مامک اینا آنتالیا....بعدش اومدیم و اماده سفر شدیم...

ما تقریبا ده روزی میشه که با بابات اومدیم ونزویلا ....فقط به خاطر تو اومدم...دوس داشتی باهاش باشی....الانم خیلی راضی هستی از اینکه هر شب بابات میاد بیشت و باهم کشتی میگیرین...اینجا ااز مهدت خبری نیست..از کلاس لگو و موسیقی و اسکیت و ....جاهایی که با دوستات میرفتیم خبری نیست ...یعنی هست اما همش به زبان اسبانیاییه که ما هم بلد نیستیم...

عوضش با هم تا دلت میخواد میریم استخر...من و تو با هم...چیزی که اونجا نداشتیم....رفتیم سینما و کارتن LORAX  رو با هم دیدیم...رفتیم باتیناژ......همش هم توی اینترنت هستیم و بدون فیلتر شکن میریم فی س بوک .....الان هنوز توی هتلیم...خونه نگرفتیم...بابات اصرار داره که بمونیم ولی تو از اول تیر بیش دبستانیت شروع میشه....باید برگردیم....دل هر دوتاییمون برای مامانی و بابایی تنگ شده...هر روز با وایبر باهاشون حرف میزنیم....

اینجا توی هتل باغ وحش کوچیکی هست ولی برنده هاش ول هستن...چند روز بیش یه طاووس اومد روی ایوون نشست...کلی هم بد صدا بود و غر میزد ..باهاش عکس گرفتیم....بارونهای خیلی شدیدی هم میاد...بطوریکه تا نصف ماشین اب میاد بالا اما از ۲۰ دیقه بعدش زمینا خشکه و از سیل خبری نیست.دیروز همینجوری بود...

با بسر عموت امیررضا هم بازی میکنین....در کل به تو از همه بیشتر خوش میگذره....قربونت برم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:50 توسط نسترن|

اینروزا همش درگیر کارهای خونه هستیم ...کاغذ دیواری و لمینت و لوستر و برده جدید....از وقتی بابات ۱۸ آذر رفته تا حالا درگیرم...البته کف و دیوار و خورده کاریها تموم شده فقط مبلمون رو نیاوردن...یعنی آوردن ولی اشتباهی و یه هفته ای طول کشید تا بردن....خیلی بهمون فشار اومده بدون مبل و میز نهارخوری...همش رو زمین میشینیم....تو هم غر میزنی که میخوام یه جا تکیه بدم.....

امروز خاله سحر و نیلا اومدن بیشمون و کلی حال کردی...

دیشب تو حموم برای هم کلی اواز خوندیم...من میخوندم: قربون چشات برم من..قربون لبت برم من ...قربون لبات برم من...قربون....

تو هم به انگلیسی خوندی....

تنکیو مام فور یور هاگز .....ایتس نایس تو می...

تنکیو مام فور یور کیسز ....ایتس مینز ا لات تو می....

هر کاری کردم نشد انگلیسی تایب کنم...

چند.قتیه شبا بیشت میخوابم....بایین تختت...دوست داری و منم چیزی نمیگم ....از وقتی ۳ ماهه بودی تنها میخوابیدی ...چی شده نمیدونم....

ولی یه چیزی رو خوب میدونم اونم عشق عمیقم نسبت به توه.....

بوووووووسسسسسس.....

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 23:35 توسط نسترن|

سلام عزیز مامان ..دو روزه بابات از ونزوءلا اومده ..خیلی خوشحالی....

دیروز هم موقغ کارتون دیدن  ازم برسیدی ...مامان ...یه سوال ؟ تام خونه به این بزرگی میخواد چه کار؟خیلی بزرگه نه؟

عاشقتم.....

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 14:54 توسط نسترن|

امروز تولدت رو توی کیدزکلاب برگذار کردیم و خیلی خوش گذشت ...همه دوستات بودن..کیکت هم شکل ساعت بن تن  به خانم دولتشاهی سفارش دادم...کلی عکس گرفتیم و فیلمبردارهم داشتی....خداروشکر که همه چیز همونطوری بود که میخواستم...ازت خواستن آرزو کنی ..تو هم خواسته بودی که بابایی بهروز قلبش خوب شه تورو ببره استخر...قربون قلبت برم مادر....الانم اومدیم با کادوهات خونه و داری با دوستای من و خاله یاسی کیف میکنی و بازی میکنی...

امیدوارم وقتی بزرگ شدی و اینا رو بخونی بفهمی که چقدر عزیزی و دنیای منو قشنگ کردی..منو اصلا اذیت نکردی....خدایا هزار بار به خاطر آرش ازت ممنونم.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 1:10 توسط نسترن|

خدایا ازت ممنونم که بهمون کمک کردی بابایی بهروز با موفقیت عملش رو بشت سر بذاره.....
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 1:25 توسط نسترن|

اینروزا همش درگیر عمل بابایی بهروز عزیزمون هستیم...دوباره قلبش رو عمل کرد....اینروزا خیلی دلم گرفته....همش گرفتار هستم....تو هم نبودنش رو حس میکنی...وقتی بستری شد از بیمارستان اومدیم خونه .....تو نمیخواستی بیای بالا...میگفتی بابایی نیست من با کی فوتبال بازی کنم؟ اونم همش سراغت رو میگیره..حتی وقتی از بیهوشی در اومد هم اول از تو برسید...خدا شماها رو برای هم نگه داره....

امروز هم جمعه بود...اب میوه طبیعی گرفتیم و مامانی و یاسی جون بردن براش..خودشو  نمیتونیم ببینیم فقط  از توی مونیتور...منم زنگ زدم باهاش حرف زدم...بعد حسین بسرعمه ات زنگ زد و تو رو برد سرزمین عجایب...خیلی بهت خوش گذشته بود...دستش درد نکنه..حالا که بابات ونزویلاست و  منم در گیر بابایی هستم خیلی بهمون کمک کرد....بعدش اومدیم خونه و حموم کردی و ناخونات رو کوتاه کردم و برات قصه خوندم و به موقع خوابیدی.

خیلی خوبی و مهربونی و ما هم دوستت داریم....

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 22:41 توسط نسترن|

۲ مهر سالگرد فوت حاجی بابای من بود...بابای تو هم باید میرفت ونزویلا....بنابرین برای اینکه رفتنش رو متوجه نشی با مامانی و بابایی و یاسی جون راهی همدان شدیم....خیلی بهت خوش گذشت....هر روز با نیلا و بردیا و ارشیا بازی میکردی....خیلی هم حرف گوش کن شده بودی...قربونت برم من....برای همین وقتی برگشتیم تهران برات جایزه یه گلف حسابی خریدم....این هفته سه تولد دعوتی...هیربد...علیرضا و تارا...امروز صبح من با مامان رادین رفتم الماس ایرانیان و برای دوستات از زارا لباس خریدیم....بعدهم رفتیم ویونا و قهوه خوردیم.....

الانم از کلاس موسیقی اومدی و داری با یاسی جون و گیتی جون گردوی تازه میشکنی و نوش جان میکنین....بوس...

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 18:40 توسط نسترن|

پنجشنبه تولد نیلا بود...و تو از چند روز قبل ذوق داشتی با اینکه دوشنبه اش هم تولد تارا بودیم ولی همش منتظر تولد اون بودی...خلاصه بهت خیلی خوش گذشت و شبش همش از تولد خودت برامون میگفتی که دوس داری زودتر باشه و ابان کی میاد؟لباستم ...یه بلوز سفید با راه راه ابی بنتون و شلوار جین سرمه ایی بود..کراوات در همون زمینه هم زده بودی.موهاتم برات ژل زدیم و اولش مخالفت کردی ولی وقتی گفتم سالی یه بار برای تولد نیلا باید بزنی قبول کردی....جمعه این هفته که میاد سالگرد فوت حاجی باباس...باید بریم همدان....سه شنبه بعد از کلاس موسیقی میریم و خیلی از این بابت خوشحالی...هر روز میشمری که چند روز مونده....چون اونجا برات خوش خاطره س....امروز هم با یاسی جون و گیتی جون صندلی بازی کردیم...کیک درست کردیمو اتاقت رو مرتب کردیمرفتیم گیتی رو رسوندیم و رفتیم خونه بابایی و یه بازی جدید که از مهدت یاد گرفتی..به اسم  داک داک گوس....یعنی....البته خودت میدونی یعنی چی.....اینطوری که همه باید به شکل دایره بشینن و دستاشونو پشتشون بگیرن....بعد یه نفر بلند میشه و با توپی که توی دستشهه روی سر هر نفر میگه..داک ...داک...و هر کی بهش گوس افتاد توپ به اون میرسه وباید دنبال نفر اول بدوه تا اون بشینه سریع سر جاش...خلاصه...رفتیم یه سر خونه بابایی...همشونو مجبور کردی این بازی رو کنن بعدشم وسطی بازی کردی....آرش جونم...اگه بدونی چقدر مامان و بابای من تو رو دوس دارن...چون امروز بابایی تست ورزش داشت برای قلبش و فردا هم باید انژیو کنه ولی باهات کلی بازی کرد....مامانی هم پاش درد میکرد.....خلاصه...خیلی خوش گذشت....شام هم ماکارونی خوردیم و گریز اناتومی رو از ام بی سی پرشیا دیدیم...الانم خوابیدی عروسکم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 0:44 توسط نسترن|

تو مهدت برای دو هفته تعطیل بود و کلاسهای تابستونیت هم همینطور ...بنابرین رفتیم سفر..سفر هفت روزه به ترکیه  که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت...هر روز من و تو و بابات در کنار دریای اژه شنا میکردیم و خوش میگذروندیم و تو حسابی آفتاب میگرفتی..و برنزه شدی..به بزرگترین بارک ابی اروبایی رفتیم...که اسمش آدالند بود.خلاصه خیلی خوش گذشت...خوب هم غذا میخوردی و دوستای جدیدی هم بیدا کردیم....واقعا به همچین سفری سه تاییمون نیاز داشتیم....امیدوارم همیشه بریم...و خوش بگذره...بوس....
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 18:21 توسط نسترن|

امروز جمعه بود...دیشب با یاسی جون و سحرو سبیده و شوهراشون بیرون بودیم...امروز هیچ جا نرفتیم...ساعت ۹ صبح بیدارم کردی و گفتی صبونه میخوام...از بیخوابی چشام باز نمیشد ولی اومدم برات کرن فلکس شکولاتی با شیر ریختم و کارتون برات گذاشتم ورفتم خوابیدم...نیم ساعت بعد اومدی و گفتی بیدار شو....خلاصه بیدار شدم....بعد  رفتی دنبال کار خودت....اینروزا احساس عشق عمیقی بهت دارم...توصیف نمیشه کرد....هر روز خدا رو به خاطر تو شکر میکنم......

با هم کلی قلقلک بازی کردیم....کارتون دیدیم....سریال گری اناتومی رو باهم دیدیم...بعد برات ماکارونی درست کردم..بابات هنوز خواب بود.....بیدار شد و باهم خوردیم.....عصر هم من خونه رو تمیز کردم و تو تام وجری دیدی....اتفاق خاصی نیوفتاد به جز عمق عشق من به تو.....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:0 توسط نسترن|


آخرين مطالب
» HOLA AMIGA WE ARE IN VENEZUELA!!!
» عزیز دلم....
»
» تولد عزیز دل
» خدا رو شکر
» روزهای نگرانی
» سفر 5 روزه همدان
» اینروزا....
» سفر کوش آداسی....ترکیه...
» ارش من
Design By : Pars Skin